سفارش تبلیغ
صبا ویژن
Diapason
مسافری
در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی
گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را
به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به
خاک بسپارید؟»

اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ
می 
گوید. مُرده !»
مسافر
حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون
وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در
محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس
یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد
از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر
گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی
به قبرستانش می
بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»


  • کلمات کلیدی : حکایت
  • نوشته شده در  چهارشنبه 88/6/11ساعت  3:48 عصر  توسط پاتوقی برای تعامل دیدگاهها و نظرات 
      نظرات دیگران()


    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    کمی تامل
    تفاوت این سر و آن سر دنیا
    طلا، زن، مرد
    مردان و زنان
    یک ضرب المثل
    [عناوین آرشیوشده]